۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

تو که چشمات ...




از: آقا گرگه
به : شما

موضوع: تحلیل سیستم توسط تحلیل گر سیستم.

صدای پشت صحنه میاد. نیم رخ کلوزاپ. آرایش در حد تیم ملی غنا

اصرار داره آماتوری به نظر بیاد. 3-2-1 شروع

تو که چشمات خییلی قشنگه ...

دوربین دور میشه. هنرمندا هستن. تو آهنگ جایی صدای گیتار نمیاد ولی یه گیتار دادن دست دو تا خوش تیپ که نمیدونم چیکارش کنن.

دستش یه چتر میدن. تکنسین ها یواشکی از جلو دوربین فرار میکنن که بگن اوففففف چقدرررر آماتور
دستش یه چیز دادن که ازش صدا دراره. خم میشه یه بچه ناز کنه. یواشکی میزاره زمین که دستش نباشه. یه دختر ناز میکنه. صورتشو نمیبینیم. بعد یه پسره فول خارجیو ناز میکنه. پسره معذبه.
شعر در حد شعرایی که تو دبستان به زور میدادن سر صف بخونیم. آهنگش هم در حد گروه موسیقی اول دبیرستانمون که دوم شدیم!
راه میره. هوله! اصلا با ریتم نمیره. میخنده در حالی که شعر مثلا سوزناکه. یه جاش میگه " که نموندی .. " اونجاش ناراحت میشه
فیلم بردار اصراااااار داره که ملت : من آماتورم هاااا
2 خواننده جوون، تازه اصلاح کرده، کت شلوار مشکی با عینک جاسوسی کراوات نازک و کفش کتونی! تو میکروفون عهد دقیانوس میگن: اوووو ، اووووو
دوربین دور میشه، یه زن با چوب زیر بغل میاد که ینی من شل هستم . یه سیاهپوست که نیشش بازه. زنه چوبا رو میندازه زمین که ینی همین الان معجزه شد شفا پیدا کرد. میگه : تو که چشمات خیلی قشنگه. سیاهه و زنه دست میزنن!
یه سری پروانه فوتو شاپی دورش میچرخن. با ریتم راه میره باز قاطی میکنه. میخونه میدونستی که جوونیمو واسه ... ولی یادش میره اشتباه لب میزنه. آقا من آماتورم هاااا
همون دو تا جوون رو صندلیه مبل نشستن روزنامه میبینن بهو میگن: اوووو اوووو اووو. از دهنشون او مریزه بیرون. دیگه عینک ندارن. با چترش بازی میکنه تا آهنگ تموم شه
.
نتیجه 1: من این آهنگو خیلی دوست دارم.
نتیجه 2: قرار نیست حتما چیزی دلیل داشته باشه که من خوشم بیاد !
نتیجه 3: شعرشو بیشتر وقتا با خودم زمزمه میکنم
..
..
پ ن 1 : سیستم صوتی تصویری حرفه ای بنده دی وی دی کپی شده رو نشون نمیده. یه دیویدی پلیر 17 دلاری 200 گرمی گذاشتم بغلش هر آشغالیم میذارم توش پخش میکنه. پوووووز سونی خورد. ها ها هاااا
.
پ ن 2 : دیشب اوایل خواب، یه جمله به ذهنم رسید بسیااار زیبا. گفتم فردا بگم بهتون ببینید با چه خدایی طرفید. صبح که بیدار شدم یادم رفته بود. شما " تصور " کنید که گفتم
.
پ ن 3: یه غاز رفته بود زیر ماشین بیرونم نمیومد. کشت منو تا راضی شد بره. به قول همکار چینیم ، اینا رو باید ............. کباب کرد خورد
.
پ ن 4: یکی از همکارام با شوهرش دارن میان کبک. وقتی من داشتم میومدم اصلا نمیدونستن چطور اقدام کنن و باورشون نمیشد ولی حالا دارن میان. بزرگترین هدف خانومه این بود که از دست حجاب اجباری راحت شه! نمیگم هدف خوبیه ولی از آدمای کاملا بی هدفی که میان اینجا و بعد مدتیم دست از پا درازتر بر میگردن خیلی بهتره
.
دیگه همین. بای
.

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

اولین پیتزا...




یه کانال تلویزیون اینجا اسمش کانال غذا هست. یکی از بهترین برنامه هاییه که من با شوق فراوون نیگاش میکنم. یکی از کارای جالبش اینه که 4 تا سر آشپز از اطراف یونایتد پیدا میکنه و بینشون مسابقه میذاره. اول از همه بیوگرافیشونو میگه. بعدش بهشون یه سری مواد اولیه میده با تمام امکانات که تو مثلا 10 دقیقه باید از همه مواد استفاده کنن و غذا درست کنن و بعد داور ها به مزه غذا و نحوه چیدن تو بشقاب نمره میدن و یکی دک میشه. بعدیا باید دوباره یه غذا دیگه درست کنن و ...
حالا فکر نکنین من یه آدم خپل و پر خورم هااا... دقیقا برعکس! ولی اشتهای فراوونی دارم !
این اتفاق البته جدیده. آدمی بودم بسیار بد غذا و بهانه گیر برای غذایی که دوست ندارم. خدا نصیبتون نکنه که برید سربازی چون چنان آشغالایی بهتون میدن که ارزش دستپخت مادر رو با تمام وجود میفهمید و از طرف دیگه هر غذایی بذارن جلوتون میدونید که خیلی براش زحمت کشیده شده و فقط به مزش توجه نمیکنید.
شانس اینو داشتم که اوایل که اومدم اینجا یه یک ماهی تو Laval نزدیک مونتریال پیش یکی از دوستان صمیمی بودم و کار پخت و پز با اون بود و ضرف شستن ( که ازش متنفر بود ) با من. این پسر چنان با علاقه و اشتیاق غذا درست میکرد یا به مواد اولیه تو فروشگاهها علاقه نشون میداد که منم خودبخود علاقمند شدم. از قضا ( یا غذا ) یه رفیق آشپز فرانسوی هم داشت که بهش خط میداد. وقتی همبرگر آماده میکرد و باربیکیو رو علم میکرد نیاز به دعوت نبود. همه از اینور و اونور حمله میکردند.
حالا اصلا چی شد من اینا رو میگم؟
بنده یک فقره خواهر دارم که خیلی دوسش میدارم! ایشون همیشه " اولین خوردنی" های خونه رو ثبت میکردند. وقتی ایشون دبیرستانی بودن و من هم نی نی ، یروز با یه قوطی اومد و گفت این اسمش پیتزاس! همه با چشمای واز واز نیگا میکردیم که عجب! بعدش خودمون تصمیم گرفتیم درست کنیم تا فر گازمون که همیشه به عنوان کمد ضروف استفاده میشد یه استفاده دیگه هم پیدا کنه. محصول کار که با خمیر نون بربری! ساخته میشد البته افتضاح نبود ولی جالب هم نبود تا اینکه داییه محترم از فرنگ تشریف آوردن و گفتن این چیه؟؟ گفتیم پیتزا! گفت نه عزیزم، این ساندویچ سوسیس کالباس پهنه! البته ایشون خودشون صاحب پیتزا فروشی بودن و گویا میدونستن! هیچوقت نشد یه چشمه نشون بدن.
از همه اینا که بگذریم اصل موضوع اینه که منم خیلی علاقمند شدم به آشپزی. البته اصلا وقتشو ندارم و از طرفی آشپزی برای فقط یک نفر که خود شخص شخیص خودم باشم همچین حال نمیده ولی سعیمو کردم. اولین بارهایی هم که یه جیزی درست کردم خوب شده. مثل اولین باری که پوکر یادم دادن و جند دست شخص استاد رو بردم!!!!
این غذای 1 ساعت پیشمه که بعد از یه دویدن و پیاده رویه طولانی به بدن تزریق نمودم :


با وجود خستگی نتونستم دکور رو بیخیال بشم. سس ایتالیایی و مایونز یعنی بمب اتم!

پ.ن. 1 میگن اولین پیتزای تهران اینجاس:
پیتزا داوود
کسی تاحالا رفته؟

پ.ن.2 یاد فری کثیف افتادم تو شبای زمستو و سرد که غذا بگیری ببری اون پارک کوچولوی بغلش زیر بارش برف و نور سو سوی چراغا با دوستات بخوری. فری جون کجایی؟

پ.ن.3: بهترین خاطره من از پیتزا ، پیتزا آفتاب هست زیر ساختمون آفتاب تو محله ونک 24 سال پیش که تو باغچه کوچیک روبروش کلی میز و صندلی گذاشته بود و پیتزایی که میخواستی و میتونستی خودت بگی یه مشت از چیا بریزه روش! البته من نی نی بودم و با خواهر و برادرم و دوستاشون رفته بودم و زیاد حالیم نبود ولی مزش و محیط فوقالعادش هنوز یادمه. سالها بعد از اون که دیگه اجازه گذاشتن میز و صندلی بهشون ندادن هم زیاد رفتم ولی دیگه نه مزه مزه بود نه محیط! پر شده از پیتزایی و محلی برای خانمها و آقایون چیز!

پ.ن.4 میگفتن پیتزا پنتری ینی آخرش! از غذا یا قضا یا قزا یا ... محل کارم شد بغل همونجا. یروز که با دوستم رفتیم اون زیر زمین مخوف تاریک ، یه آدم شل درب و داغون یه پیتزای سوخته مزخرف آورد و حالمونو بهم زد! همون باراول و آخرم شد

پ.ن.5 تنها پیتزایی که همین جدیدا لذت بردم یه جایی بود تو شریعتی نرسیده به میرداماد که اونم تو یه زیر زمین بود. اسمش یادم نیست ولی غذاش واقعا خوب بود

پ.ن. 6 اون زمونای بی پیتزاییه تهران، پیتزا جردن تاااپ بود! الان مفت گرونه
پ.ن.7 : پیتزا الوند قدیما رو یادتونه؟ همونیکه تو خیابون الوند تو یه کوچه بن بست بود و جلوش همیشه صاحب کچل خوش تیپ چشم آبیش کشیک میداد که تا کمیته اومد بهشون پول بده که برن! یه جای کوچیک و پر مشتری که به زور کافی شاپم توش چپونده بود و خاطره ساز با هم بودن خیلی ها شد. همیشه جلوش صف بود و دائم سیستم عوض میکرد تا بتونه بهتر و بیشتر سرویس بده. از وقتی بزرگش کردن و صاحبش رفت دیگه حال نداد. از وقتیم که خرابش کردن و بردنش یکم بالاتر که دیگه شد آشغال! یادمه صاحب کافی شاپ یه متریش رفت تو هم کف ساختمون پایتخت یه کافی شاپ با کلاس و خوب زد که اونم بعد یه مدتی ناپدید شد

پ.ن.8 چرا بهترین آشپزای دنیا مرد هستن؟
پ.ن.9 وسوسه شدم برم تو کلاسای آشپزی که شهرداریه محلمو گذاشته شرکت کنم هاااا
پ.ن.10 ینی من خوش شانسم که روزی 6 باز غذا میخورم و چاق نمیشم؟
پ.ن.11 N سال پیش اولین بار برادرم منو برد " موبیدیک" یه رستوران سلف سرویس که برای من خارقالعاده بود!!! بازم محل کارم افتاد اون ورا! 100 بار رفتم یک بارشم حال اون روزو نداد
پ.ن.12 : طبق معمول خواهرم اولین "نون باگت" رو کشف کرد آورد خونه!
پ.ن. 13 : بازم اولین بار خواهرم منو برد " پیتزا هات" ولی ایندفه تو لندن! که بازم فوقالعاده چسبید و بعد از اون دیگه اونجوری نبود

پ.ن. 14 حالا فکر نکنین من بچه پولدار بودم هااا همش اینور اونور! نخیر! با کللی سختی و اتوبوس و مینیبوس و گاهی پیاده میرفتیم و یه پیتزا رو 3 نفری میخوردیم!!!
پ.ن.15 گل رز قرمزم که نمیدونم چرا 2 ماه باهام قهر بود یهو 3 تا غنچه داده
پ.نو 16 : بسه دیگه دهنم کف کرد. شب خوش




۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

عشق هتل!


از بچکی عاشق زندگی تو هتل بودم. اینکه تختت همیشه مرتب باشه ( کاری که زیاد بهش اهمیت نمیدم ) همیشه بوی خوبی بده، حمومت پر از شامپوهای کوچولوو و صابونای گووگوولی باشه پر از حوله های تمیز. حمومت برق بزنه و تا یه دوش میگیری و میری بیرون تا میایی دوباره همه چیز برگشته به وضع سابق و همهچی سر جاشه.
یا بعضی وقتا تو شهرستانها که میرفتم متل یا مسافرخونه! همه جوره برام لذت داشت. هم یه مسافرخونه با اتاق 4 تخته سرد که تنها امکاناتش یه پارچ آب با لیوان بود ( که اگه تو شمال بود حتما احساس میکردی بالش و پتوش هم خیسه! ) هم یه هتل 4 5 ستاره
از همه بهتر مسافرخونه های ایرانگردی بود بهترینش هم نایین. یه مهمون سرای بینهایت زیبا ، کار معماری که میدون آزادی رو هم معماری کرده بود. اگه نرفتید حتما برید
یکبار هم که شانس اینو داشتم که تو هتل قدیمی رامسر چند روزی بمونم و با سیستم قدیمی و بوی کهنگیش به خیال زمانی برم که افراد خیلی مهم مملکتی تو این اتاقا ساکن میشدن و منظره فوقالعاده ای رو میدیدن. و از بوی درختای بزرگ اکالیپتوس مست میشدن
حتی وقتایی که هیچ جایی گیرم نمیومد و مردم خوب هر منطقه اتاقی بهم اجاره میدادن و بهترین وسایل خابشونو که مال مهمون بود برام میذاشتن. صبح هم میدیدم که چه صبحانه اعیونی برام چیدن.
یاد سرعین افتادم 25 سال پیش یاد سبلان با عسل و سر شیر تابش و رود ارس با مغز گردوهای عالیش
یاد استخر هتل رامسر که تو پاییز برای خودمون اختصاصی کرده بودیم و کارمند هتل هم برامون عصرونه مخصوص میاورد کنار استخر
.
.
حالا هم که میرم حموم خونه خودم میبینم که همه چیز اونطوریه که دوست دارم. وان تمیز و تازه ، دوشی که با وسواس انتخاب کردم، شیر های قشنگ و حوله هایی که تمیز و مرتب آمادس ولی دلم نمیاد استفاده کنم! و بازم حوله قدیمیمو استفاده میکنم
چیزایی که بو های خوبی بدن و چند دقیقه ای فقط لذت ببرم.
یاد هتل هایی افتادم که برام رزرو میشد تو جاهای خوب دنیا، مجانی ولی اینقدر خسته میرسیدم بهش که رو تخت خوابم میبرد و نمیتونستم از امکاناتش استفاده کنم ولی مینوشتم رو آینه حموم که شامپو ها و صابونهای نصفه رو دور نندازین. من یکی دوز دیگه هم اینجا ساکنم و شاید خدمتکارا کللی تعجب میکردن!
.
.
ولی الان یه جوری شدم! یادم افتاد خیلی وقت پیش زمانیکه داشتیم هتل هما رو کار میکردیم تو اعیونی ترین سویت هاش مناظری رو میدیدم که حالمو بهم میزد. میدیدم مهمون های شب قبل کثافت کاری رو به حدش رسوندن و خدمتکارهای هتل فقط فحش میدن و تمیز میکنن! میگفتن اینجا هتل اومده ولی فرهنگش نیومده. عده ای که پول بی حساب دارند یکماه یکماه اتاقا رو اجاره میکنن و به گند میکشن. حتی بعضی وقتا مجبوریم رنگ بزنیم یا حمومو نو سازی کنیم!
یا میبینم تو اخبار که کسانی هستند که با تمام وجود کار میکنند ولی رفتن به یک حموم براشون آرزو و رویاست
اونوقت قدر داشته هامو بیشتر میدونم
و فکر میکنم حتما یکی خیلی دوستم داره که بهم لذت لذت بردن رو میده
دمش گرم
.


۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

سیتی - زن !


به احترام قاضی ... بلند شید.....

فکر کردم الان یه خانم مسن با تیپ اروپایی وارد میشه و تند تند یه چیزایی میگه و میره
بر خلاف نظرم یه مرد جا افتاده با تیپ هندی با لبخند وارد میشه: بنشینید.
نحوه صحبتش منو یاد استیو جابز انداخت که کوتاه صحبت میکنه و بعد از چند جمله نتیجه میگیره.

امروز روز بزرگیست. شما شهروند بهترین کشور دنیا میشید. شما میتونید لیاقتتون رو نشون بدید. شما کانادا رو حتی از کشوری که به دنیا اومدید بیشتر دوست خواهید داشت . اینجا همه برابرند. حتی از لحظه ای که به کانادا وارد میشید تمام حقوق عادی رو دارید. هیچ جای دیگری در دنیا اینطور نیست. ما همه تلاش میکنیم که روز به روز کشورمون رو بهتر کنیم. من تا 18 سالگی تو یک ده تو پنجاب هندوستان زندکی میکردم. تعریف کانادا رو شنیدم و اومدم. رفتم دانشکاه تورونتو ثبت نام کنم. گفتم فعلا برو دبیرستان گرید 13. رفتم اونجا گفتن برو گرید 10. گفتم باز خوش شانس بودم که نگفتن برو گرید 1 . تو چند ماه امتحاناتو پاس کردم و رفتم دانشگاه. خوش شانس بودم که غذام مجانی بود. میدونید چرا؟ چون تو یه رستوران ظرف میشستم و غذا هم همونجا میخوردم. کسی به من کار نمیداد. میگفتن تجربه کانادایی نداری ولی من چطور میتونستم بدون کار تجربه کسب کنم؟ یه کار یک هفته ای بهم پیشنهاد شد. شد 1 ماه شد 6 ماه. ...
الان من قاضی ایالتی و عضو پارلمان اونتاریو هستم. در حالی که در هندوستان آدما از یه حدی بالاتر نمیتونن برن. تو بیشتر کشورها همینطوره. من به سختی تلاش کردم و راضیم. شما هم تلاش کنید و یک موضوع خیلی مهم رو فراموش نکنید. به بقیه کمک کنید که بالا بیان. از زمان زلزله هاییتی تا جلسه دولت و کمک به اونها 1 ساعت بیشتر طول نکشید در حالی که در کشورهای دیگه کلی کار داره ...
احساس فوقالعاده خوبی داشتم. من که از عکس گرفتن متنفرم با کمال میل باهاش دست دادم و عکس گرفتم ( این عکس من نیست ;)
خلاصه از امروز زندگی یجور دیگه میشه و اینا.


۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

!


ناراحت بود. ساندویچشم نخوره ول کرده بود. گفتم چته؟ گفت مهمونی دعوتم ولی لباس ندارم. باورم نمیشد که حتی یه لباس ترو تمیزم نداشته باشه. گفتم بیا خونه ما از کمدم هرچی دوست داری بردار. خیلی خوشحال شد و گفت پس تو هم بیا. گرچه میل زیادی به رفتم تو مهمونی ها نداشتم ولی حس کنج کاوی باعث شد قبول کنم.

مهمونی نزدیک خونه ما بود. صاحب مهمونی که درو باز کرد خوش و بش گرمی با اون کرد و بعد منو دید. گفت " من حافظ هستم " تو دلم گفتم چه باحال! هنوز منو نمیشناسه ولی شوخی میکنه ، منم شوخی کنم .

گفتم " خوشبختم. منم فردوسی هستم ! "

عجیب بود که نخندید. حتی یکم جدی شد. مارو که راهنمایی کرد تو دوستم یواشکی بهم گفت خره اسمش واقعا حافظه! خیلی ناراحت شدم.

احساس گرگی رو کردم که تو خونه "استاد" زیادیه. از مهمونی چیزی نفهمیدم و فکر میکردم چجوری زودتر راحت شم که تصمیم گرفتم با خوذم کنار بیامو یکم عوض شم. سرمو با خوردنی های کوچیکی که بود گرم کردم و دیدم مثل من کم نیست. بیشتر که دقت کردم دیدم حدود 30 نفری هستیم. بعضی ها خوش بعضی بی تفاوت بعضی ناراحت و گیتار به دست بعضی مشغول رقص و بعضی گرفتن ایراد از اینو اون. دوستم گفت این مهمونی روشنفکریه! ینی اینجوریه! یاد " اتمسفر روستیک " محافل روشنفکریه "موخوره" افتادم

نمیدونم چی شد که مارم جزو افراد ناراضیه انقلابی فرض کردند که یه گیتار دادن دستم که تو هم بزن.

اگه یه روزی نوم تووو ....

نه دیگه بسه. حااالم از گیتار بهم مبخوره! گیتار رو حواله دادم به کسی که موهای بلند و قیافه ناراحتش حاکی از روشنفکر بودنش داشت. بدون توجه دوباره مشغول عشق بازی با چیپس و ماست و خیار شدم.

دوستم بدون خیال مشغول مخ زنی و کارای خودش بود که دیدم بهترین فرصته برای رفتن. با بقیه روشنفکران عزیز که برای سیگار کشیدن میرفتن بیرون رفتم و زدم به چاک.



پ.ن.1. این اتفاق مال تقریبا 15 ساله پیشه. واقعا نمیتونم بفهمم چرا قیافه اکثر کسانی که تو اونجا بودنو یادمه ولی قیافه همکارای محیط کارمو که هر روز میبینمشونو یادم نیست!

پ.ن.2. احساس میکنم هروقت بخوام بنویسم سوژه میادش ولی کم پیش میاد بکر باشه. یعنی ساخته بشه

پ.ن.3. شب گلک گفت فضای کافکایی. نمیدونستم چیه تا دیروز عزیزی پیشنهاد خوندن " مسخ " رو بهم داد. وقتی خوندم و یاد خیلی وقت پیش که این کتابو خونده بودم تو ویکی پدیا دنبالش گشتم و اونجا گفت " فضای کافکایی "


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

ما !


خودمونیم ! اجدادمون چه تیکه هایی بودن! لابد!

پ.ن.1 امتحان لعنتی انجام شد
پ.ن.2 فقط با 2 جلسه درس تجزیه و تحلیل سیستم ، فهمیدم که رسما بی سوادم. منو باش گفتم هولوس ... پاسه!
پ.ن.3 دیروز برف اومد!!!!


پ.ن.4 اینو گوش کنید. منو میبره یه جای خوب!



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

خاطره باکره


حدودای 14-15 سالم بود که رفتیم استانبول. هنوز یادم نرفته اون هوای شرجی و جراغای زرد رنگ خیابونا رو وقتی از فرودگاه میرفتیم هتل. یادمه اسمش هتل پیلولاگ بود. مادرم شنیده بود چایی تو ترکیه گرونه یه سری چای جهان بسته بندی سبز کوچیک با خودش آورده بود و هر مشکلی پیش میومد با یکی از اینا حلش میکرد

پدرم شدیدا مهربون شده بود و همش میخندید و با بقیه خوش و بش میکرد. از فرصت استفاده کردم و گیر دادم. واسام یه واکمن خرید. یادم نمیره که فروشنده میخواست یه دست دوم بندازه که مچشو گرفتم. از همون موقع احساس کردم اینا قابل اعتماد نیستن. از خرید واکمن که اون زمون یه چیز فوقالعاده حساب میشد واقعا خوشحال بودم تا همون شب اول که نوار صاحب هتل توش گیر کرد و خرابش کرد و منم جرات نداشتم چیزی بگم.

برای اولین بار دونر کباب خوردم با نوشابه قوطی!!! اون زمون واقعا لوکس بود. میتونستم با پولای خردم کلی شکلات "هابی" بنفش بخرم. میتونستم بستنی پاندا بخرم. حتی میتونستم یه لیوان آب از آب فروشایی که یه کوزه آب پشتشون بسته بودن و خم میشدن تا تو لیوان آب بریزن بخرم.

میتونستم آزاد واسه خودم گشت بزنم و مجله های کاریکاتور رو دخل روزنامه فروشی ها رو ببینم و از خنده روده بر بشم. هنوز تک تک کاریکاتور هاشونو یادمه

گاهی هم میتونستم مجله های خاصی رو دید بزنم و متاسف بشم که بعضیاشونو که دیگه خیلی خفن هستن رو تو کیسه غیر قابل دید که یه کفش زنونه روش چاپ شده پنهان کردن

یه ساعت ماشین حسابدار خریدم از 100 لیره به 10 لیره که به ریال اون زمون مفت میشد. کللی تو مدرسه باهاش پز دادم

شبا با صدای بوم بوم خفیفی که از دیسکوی مجاور میومد حالی میکردم.

یروز با مادرم رفتیم یکی از جزایرشون که هیچ ماشینی تو نبود. یادمه با زبون بی زبونی سوسیس ( عشقم ) رو خواستم و گارسن همش یه تابلو رو دیوار رو نشون میداد و منم نمیفهمیدم چی میگه. وقتی غذا رو آورد دقیقا همونی بود که عکسشم بود. سوسیس با سالاد و الویه و کلی چیزای دیگه. چه حااالی داد ! اون زمونی که تهران ساندویجاش تو یه نون ترش سوخته یا خام داده میشد و هنوز کسی نمیدونست نون باگت چی هست

کنار دریا رو که دیگه نگوووو! واسه من در حد سکته بود و آرزو میکردم کاش پدرم یه دوربین هم برام بخره

پدرم واسه سوقاطی کلی ی ی ادکلن AZARO خرید که من دهنم باز مونده بود یه همچین ادکلن گرونی چجوری اینجا ارزونه. تو ایرون که یکیشو کش رفتم و امتحان کردم دیدم بوی عطر مشدی میده در ضمن اسمش AZORA هست با همون بسته بندی تقلبی


از همون زمون احساس میکردم این سیستم به این مردم نمیخوره! وقتی خیابونا پر زنای کاملا محجبه و همینطور زنای تقریبا لخت بود! تاکسی های پیشرفته ولی تاکسی رونای دزدی که همشون سیگاری بودن. انگار یه ملت عقب مونده رو بخای بزور پیشرفته کنی در حالی که فرهنگ تو همون 1000 سال پیش در جا میزنه


بگذریم. از همون موقع از آکسارای و جاهای دیگه خاطرات خوبی برام مونده بود تااا ایندفه که سر راه ایران رفتم استانبول تا یکروزه تجدید خاطرات کنم. این خاطرات متاسفانه 100 % واقعی هستند.


تو فرودگاه پرسیدم چجوری برم مرکز شهر که گفتن هم تاکسی هم اتوبوس هم مترو!!! مترو؟؟؟ یعنی اینجا هم مثل شیکاگو تو فرودگاه مترو داره ؟؟ وقتی رفتم بلیط بخرم بلیط فروش حتا یک کلمه انگلیسی نمیدونست آخرشم به زور فهموند که بیخیال شم چون حالاحالا ها نمیاد مترو

تو اینترنت جستجو کرده بودن که تاکسی چنده که سرم کلاه نره. فوری گفت 60 لیر گفتم 30 لیر قبول کرد! حالم به هم خورد! تو ماشینش که بازم ماشین خوبی بود بوی گند سیگار بود و بدون اجازه من دوباره روشن کرد. با سرعت مافوق صوت شروع کرد به رانندگی و لایی کشیدن! چپ و راست هم فحش رکیک انگلیسی بود که میداد. گفتم آروم برو گفت نمیشه چون موقع افطاریه و باید به موقع برسه خونه! ایمانش منو کشت ! همون موقع افتادیم تو ترافیک و صدای اذان ماه رمضون! یاد تهران افتادم و گفتم صد رحمت به راننده تاکسی های خودمون که پیش اینا خدای نجابت هستند! گفت باید! بله باید! 10 لیر بیشتر بدم که از میون بر بره وگرنه من باید همینجا پیاده شم و بقیه راهو پیاده برم. البته همه اینا بیشتر با زبون اشاره گفته میشد!!! ایشون فقط فحش انگلیسی بلد بودن نه بیشتر


پولو دادم و تو میدانی که کلی خاطره داشتم پیاده شدم. فورا یه پسره اومد گفت که رومانیایه و غریب و پول میخواد!! شروع کردم به قدم زدن ولی اصلا چیزی برام آشنا نیومد. سوار اتوبوس کثیفی شدم تا برم الکی. تقریبا دست همه سیگار بود!! نم نم بارون هم شروع شده بود. یه جا که به نظر شلوغ بود پیاده شدم و قدم زدم. همه مردم مشغول افطار بودن. یه گارسن در حالی که با یه دستش لقمه افطاری شو میخورد با دست دیگش داشت برای یه خارجی مشروب میریخت.

تا شاورما دیدم فوری یکی خواستم تا تجدید خاطره کنم. قیمت از تورونتو بیشتر بود. اولین گاز رو که زدم احساس کردم یه تیکه آشغال به نام گوشت بهم فروخته شده. یه گربه ناز دیدم. رفتم طرفش و ساندویچ رو گرفتم سمتش . یکم بو کرد و رفت! همونجا انداختمش دور. بارون هر لحظه تند تر میشد. باید برمیگشتم فرودگاه. رفتم باجه اطلاعات که بپرسم با چه خطی برم . داشت تلویزیون تو کیوسکشو نیگا میکرد. بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت "نایتی سیکستی" شاید نیم ساعت تو ترمینال دنبال 9060 گشتم ولی نبود. باز ازش پرسیدم. نگاهی کرد که ینی وقتمو نگیر. مگه نمیبینی فوتبال میبینم ؟ با کللی گشتن آخرش کاشف به عمل اومد که میگه " نایتی سیکس - تی " 96 T . نشستم منتظر شدم که بیاد. بارون در حد دوش شده بود. کلی آدم اومد زیر سقفی که من بودم و یه پسره با یه سینی پر از صدف هم چسبید بهم. همه بدون استثنا سیگار دستشون بود که تو اون هوا برای من در حد مرگ بود. یهو پسر صدف فروش همه صدفا رو ول کرد رو پای من و فرار کرد! نگو پلیس دیده. خواست بیاد جمش کنه که دید دیره و فانگو بست . دیگه تحملم تموم شد. جلوی یه تاکسی رو گرفتم گفت 50 لیرو فورا قبول کردم. فقط میخواستم از این کثافت نجات پیدا کنم .تو راه فرودگاه تاکسی تا بالای چرخاش تو آب بودو اینقدر بارون شدید شد که جایی رو نمیدید و مجبور شد پنجره رو باز کنه و کلشو بکنه بیرون تا جایی رو ببینه. ماشین به زحمت میرفت. یهو گفت باید برگردم! گفتم 100 لیره! و همونجا هم آخرین اسکناس لیره رو تفدیمش کردم. یکم فکر کردو با هزار بدبختی منو رسوند. سوار هواپیما شدم و یه نفس. حالا قضایای هواپیما بماند. خلاصو فرداش شنیدم که اون شب سیل تو استانبل کلی آدم کشته و جاده فرودگاه رو هم برده! گفتم اگه 10 دقیقه دیر کرده بودم الان کی بلاگ مینوشت ؟